خرید بک لینک
من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد من و تو دور شدیم و خدا کریم نبود + یه وقتایی وسط چت کردن گوشی رو میذاشتم روی زمین، بعد ازش دور میشدم....غیر ارادی...انگار ازش میترسم....دور و مچاله، دور و زیر پتو، دور با اشک.... فکر میکردم قرار نیست دیگه اتفاق بیفته .... خیلی چیزا میدونم! انقدر درباره اصول ادامه دادن یک "رابطه ی خوب" میدونم که حس میکنم هر چه سعی در کسبش دارم تکراریه! ولی بعضی وقتا وسط پریدن از موانعی که همراهت عوض هموار کردنشون زیر پای دلت میندازه، یهو ترمزت گرفته میشه (در حقیقت دلت میشکنه، عمیق! اونطور که حس میکنی جسما هم چیزی گوشه قفسه سینت از هم جدا شد) به خودت میگی پس من کجام؟ بهتر نیست اجازه بدم سلطانه ی بی رحمی که بودم برگرده، نه غرور! لااقل عزتمو پس بگیره؟ .... دختر کوچولویی که منم گوشی رو از خودش دور کرده بود و بغض داشت زن سیاستمداری در من تظاهر کرد اصلا متوجه موضوعی به این کوچکی نشده کسی....مثل یک سایه، مثل یک خواجه ی خائن زیرک....کلیدی از جایی برداشت و پله های سرداب رو پائین رفت....در سلولی رو باز کرد .... و جلوی ملکه زانو زد + میخواستم کارامو بنویسم الان رو مودش نیستم ا

برچسب: نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:18

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم دلم میخواد برم خونه تنها چیزی که تونستم _و میتونم _ به وضوح تقریر کنم همین جمله ست: میخوام برم خونه! خونه دستات نبود، آغوشت نبود در زدم و درو باز کردن و منو بوسیدن، بهم غذا دادن، قرص دادن، خوردنی خریدن، نوازش کردن و گذاشتن بخوابم....ولی اونجا هم خونه نبود! صبح اومدم دانشگاه، سکوت کردم، کلاس رفتم، مسئولیتامو لیست کردم....اینجا هم خونه نیست! ... باید جایی باشه نیمه تاریک و ساکت و خالی کلید بندازم و چراغ روشن نکنم خودمو بندازم روی چیزی ک فقط بی جان و کمی نرم باشه و زار بزنم صورتمو بشورم و برای چند ساعت کسی نباشه ک باهام صحبت کنه بعد کلید بندازی بیای تو و آغوشم بگیری .... مدت هاست ک عذرخواهی یا تلافی کردن آرومم نمیکنه خونه میخوام! میخوام برم خونه... گوش کن: گرم بخند * البته لینک مشکل داره، تو url ادرس بلاگ منو از اولش بردار

برچسب: نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:18

صفحه بندی